تبليغاتX
راهيان حق
دین و سیاست

علی صیاد شیرازیسينه ستبر تاريخ مالامال از خاطرات حيات و ممات مردان مردي است كه روحشان فراتر از زمان و عرصه فراخ زمين تنگ‏تر از قلب سرشار از عشقشان بوده است.  

 امير سپهبد علي صياد شيرازي در سال 1323 در کبود گنبد مشهد در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زياد نام داشت. پدرش، که از عشاير فارس بود، به استخدام ژاندارمري در آمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه اي خاص برخودار بود، از اين رو علي تحت تأثير پدر از کودکي به ارتش علاقه مند شد.

او به همراه پدر و خانواده، مانند ديگر خانواده هاي نظاميان، از شهري به شهري مهاجرت مي کرد. شهرهاي مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وي شدند. او سال ششم متوسطه را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ ديپلم گرديد. او در سال 1343 در کنکور دانشکده افسري شرکت کرد و پذيرفته شد. علي از بدو ورود به دانشکده به جديت در درس و پاي بندي به مذهب شهرت يافت. و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ستوان دومي وارد ارتش گرديد. او پس از طي دوره آموزشي در شيراز و اصفهان به لشگر تبريز و سپس لشگر زرهي کرمانشاه منتقل شد. او در سال 1350 براي گذراندن دوره آموزش زبان انگليسي به تهران آمد و پس از پايان کلاس و جديت در تحصيل سرانجام خود از استادان زبان انگليسي شد.ستوان يک علي صياد شيرازي تصميم گرفت با دختر عمويش، خانم عفت شجاع ازدواج کند اما به دليل اين که محمود، عموي علي، از مخالفان شاه بود، ساواک با اين ازدواج موافقت نکرد، اما سرانجام در اثر اصرار علي، ارتش با اين وصلت مبارک موافقت کرد. علي در سال 1352 به دليل لياقت ها و دقت هايش در کار، براي تکميل تخصص هاي توپخانه از طرف ارتش به آمريکا اعزام شد تا دوره هواسنجي بالستيک را بگذراند. او اين دوره آموزشي را در شهر فورت سيل از ايالت اوکلاهما، در منطقه اي نظامي، با موفقيت طي کرد. در اين دوره فشرده ستوان همچون مبلغي مذهبي به دعوت آمريکاييان به اسلام مي پرداخت و در مجالس بحث و مناظره آنان شرکت مي کرد. او در بين آشنايان جديدش به مرد مذهبي مشهور شد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصي جديد و روحيه اي با نشاط به ايران مراجعت کرد. ارتش براي استفاده از دانش نظامي ستوان، او را در سال 1353 به اصفهان ـ مرکز توپخانه ـ منتقل کرد. علي در اصفهان با يافتن دوستان جديد مطالعات مذهبي خود را پي گرفت و شخصيت سياسي خويش را در اين دوره قوام بخشيد. او در نامه اي که براي سرگرد محمد مهدي کتيبه، يکي از افسران مذهبي، ارسال کرد اين جمله را نوشت: «در مورد برنامه هاي مذهبي بحمدالله پيش مي رويم مخصوصاً در آن قسمت که مي دانيد». اين جمله حساسيت ضد اطلاعات را برانگيخت و از آن پس وي تحت مراقبت قرار گرفت. آنها پس از تحقيق و مراقبت متوالي، او را «متعصب مذهبي» معرفي کردند و مراقبت از وي را شدت بخشيدند. جالب اين است که هرکس از افسران را به مراقبت وي مي گماردند يا تحت تأثير روحيه او قرار مي گرفت و گزارش مثبت براي او رد مي کرد يا صياد را از مراقبت و مأموريت خود خبر مي داد و يا از اول با چنين مأموريتي مخالفت مي کرد.

 

سروان صياد هم زمان با اوج گيري مبارزات ملت مسلمان ايران به رهبري امام خميني تقيه را کنار گذارد و در ارتش علناً به دفاع از علماي اسلام و حکومت اسلامي پرداخت و سرانجام به دليل اين که در بين افسران، تبليغات ضد رژيم مي کرد، ضد اطلاعات از قرار دادن جنگ افزار در اختيار وي ممانعت کرد و اعلام نمود که از واگذاري مشاغل حساس به او خودداري شود. سرانجام سروان در 19 بهمن دستگير و زنداني شد اما ديري نپاييد که انقلاب به پيروزي رسيد و او هم مانند همه مردم ايران آزاد شد.

 

دوره دوم زندگي سرهنگ صياد بعد از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز مي شود: او پس از پيروزي انقلاب اسلامي با  رحيم صفوي و حجت الاسلام سالک آشنا مي شود و با يکديگر پيمان مي بندند که از پادگانهاي اصفهان حفاطت نمايند. اختلاف سروان با فرماندهان ارتش موجب آشنايي وي با حضرت آيت ا... خامنه اي مي گردد و از اينجا سرنوشت صياد به کلي تغيير پيدا کرد. پس از حوادث کردستان، صياد با درجه سرگردي به همراه سردار صفوي به غرب اعزام مي گردد. و با هماهنگي ارتش و سپاه سنندج را آزاد مي کنند. لياقتهاي سرگرد در کردستان موجب مي گردد تا با درجه سرهنگي به فرماندهي عمليات غرب منصوب گردد. اختلافات سرهنگ با بني صدر اولين رئيس جمهوري اسلامي موجب برکناري وي و خلع دو درجه مي گردد. اما ديري نپاييد که بني صدر سقوط کرد و شهيد رجايي به رياست جمهوري رسيد و سروان مجدداً با دو درجه به غرب کشور اعزام مي شود. سرهنگ با تأسيس قرارگاه حمزه سيدالشهداء لشگرهاي 64 اروميه و 28 کردستان و تيپ هاي 23 نيروي ويژه هوا برد و تيپ 30 گرگان شهرهاي بوکان و اشنويه را آزاد کرد. در هفتم مهرماه 1360 به خاطر رشادت ها و لياقتها توسط رهبر معظم انقلاب حضرت امام خميني (ره) به فرماندهي نيروي زميني منصوب شد. او با هماهنگي با سپاه قهرمان پاسداران انقلاب اسلامي در عمليات طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، مسلم بن عقيل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، 8، 9، عمليات خيبر و بدر و قادر شرکت نمود و پيروزي هاي بزرگي را براي ايران اسلامي به ارمغان آورد که بي شک در تاريخ امت اسلامي به عظمت خواهد ماند. سرهنگ در مرداد سال 1365 از فرماندهي نيروي زميني استعفا داد و با پيشنهاد آيت الله خامنه اي و تصويب رهبر انقلاب به سمت نمايندگي امام در شوراي عالي دفاع منصوب شد. در سال 66 به درجه سرتيپي نايل آمد. سرتيپ صياد شيرازي در سال 67 در عمليات مرصاد که مرزهاي غرب ايران مورد هجوم منافقين قرار گرفته بود شرکت و با روحيه اي بسيجي ضربات محکمي را بر پيکر مزدوران منافق وارد کرد. سرانجام صياد شيرازي در مقام جانشيني رياست ستاد کل به خدمت مشغول شد. تيمسار سرتيپ صياد شيرازي در 16 فروردين 1378 همزمان با عيد خجسته غدير با حكم مقام معظم فرماندهي كل قوا به درجه سرلشگري نايل آمد

پس مانده‏هاي زخم خورده مرصاد در صبح روز 21 فروردين 78 ، فاتح بزرگ فتح‏المبين و بيت‏المقدس و يکی از بزرگترين سرمايه های کشور را آماج  تيرهاي كينه خود قرار دادند و قامت استوار امير ارتش اسلام را به خاك افكندند.

 

يک خاطره

رضا ايرانمنش هنرپيشه و جانباز شيميايي دوران دفاع مقدس نقل می کند که؛ در طول‌ دوران‌ بازيگري‌ خاطرات‌ زيادي‌دارم‌، اما اولين‌ كارم‌; يعني‌ همان‌ «سجاده‌ آتش‌»در ذهنم‌ باقي‌ مانده‌ است‌. که البته‌ مربوط به ‌تصويربرداري‌ مجموعه‌ است‌. زماني‌ كه‌ اين‌ فيلم‌را كار مي‌كرديم‌، من‌ هر روز صبح‌ زود از خوابگاه ‌دانشجويان‌ بيرون‌ مي‌آمدم‌ و با تاكسي‌ به‌ طرف‌ميدان‌ انقلاب‌ مي‌رفتم‌ و در آنجا به‌ اتفاق‌ سايردست‌اندركاران‌ و عوامل‌، با يك‌ ماشين‌ به‌ محل‌لوكيشن‌ مي‌رفتيم‌. . در يكي‌ از روزها از جلو خوابگاه‌ سوار تاكسي‌ شدم‌ تا به‌ ميدان‌ انقلاب‌بروم‌، اما مشاهده‌ كردم‌ كه‌ يك‌ پاترول‌ جلوتر ازمن‌ ترمز كرد و سپس‌ دنده‌ عقب‌ به‌ سمت‌ من‌ آمد؛ در كمال‌ تعجب‌ مشاهده‌ كردم‌ كه‌ «شهيد صيادشيرازي‌»» است‌. از آنجا كه‌ لباس‌ بسيجي‌ پوشيده‌بودم‌ و با همان‌ لباس‌ بايد در تصويربرداري‌ حضورپيدا مي‌كردم‌، شهيد به‌ من‌ گفت‌: «بسيجي‌ سوارشو، من‌ شما را مي‌رسانم‌». ». ابتدا باور نمي‌كردم‌ كه‌شهيد صياد است‌، اما پس‌ از اين‌ كه‌ سوار شدم‌،مطمئن‌ شدم‌ كه‌ او خدابيامرز شهيد صياد شيرازي‌است‌‌. آن‌ روز گذشت‌ و پس‌ از آن‌ هم‌ چندين‌ بار پيش‌ آمد كه‌ شهيد مرا جلوي‌ خوابگاه‌ ديد و تامسيري‌ رساند. . البته‌ ايشان‌ متوجه‌ شده‌ بودند كه‌من‌ بسيجي‌ نبودم‌، بلكه‌ تنها هنرپيشه‌ بودم‌. پس‌ ازآن‌ هم‌ چندين‌ بار در شب‌هاي‌ احيا در خدمت‌اين‌ بزرگوار بودم‌ و مي‌توانم‌ بگويم‌ يكي‌ ازخاطرات‌ زيباي‌ من‌ همان‌ آشنايي با شهيد صيادشيرازي‌ بود كه‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌توانم‌ آن‌ را از ياد ببرم‌.

 

 

 منبع: خاطرات امير سپهبد صياد شيرازي ـ مرکز اسناد انقلاب اسلامي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 8:10  توسط | 


 
" ... من بچه شاه عبدالعظيم هستم و درخانه اي به دنيا آمده و بزرگ شده ام كه در هر سوراخش كه سر مي كردي به يك خانواده ديگر نيز بر مي خوردي.
     اينجانب - اكنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سي و چهار سال پيش يعني، درسال 1336 شمسي مطابق با 1956 ميلادي در كلاس ششم ابتدائي نظام قديم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگليس و فرانسه به كمك اسرائيل شتافته و به مصر حمله كردند و بنده هم به عنوان يك پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثير تبليغات آن روز كشورهاي عربي يك روزي روي تخته سياه نوشتم: خليج عقبه از آن ملت عرب است. وقتي زنگ كلاس را زدند و همه ما بچه ها سر جايمان نشستيم اتفاقاً آقاي مديرمان آمد تا سري هم به كلاس ما بزند. وقتي اين جمله را روي تخته سياه ديد پرسيد:« اين را كه نوشته؟» صدا از كسي درنيامد من هم ساكت ، اما با حالتي پريشان سر جايم نشسته بودم.
ناگهان يكي از بچه ها بلند شد و گفت آقا اجازه؟ آقا، بگيم؟ اين جمله را فلاني نوشته و اسم مرا به آقاي مدير گفت. آقاي مدير هم كلي سر و صدا كرد و خلاصه اينكه: «چرا وارد معقولات شدي؟» و در آخر گفت:« بيا دم در دفتر تا پرونده ات را بزنم زير بغلت و بفرستمت خانه.» البته وساطت يكي از معلمين، كار را درست كرد و من فهميدم كه نبايد وارد معقولات شد.
     بعدها هم كه در عالم نوجواني و جواني، گهگاه حرفهاي گنده گنده و سؤالات قلمبه سلمبه مي كرديم معمولاً به زبانهاي مختلف حاليمان مي كردند كه وارد معقولات نبايد بشويم. مثلاً يادم است كه در حدود سالهاي45-50 با يكي از دوستان به منزل يك نقاش كه همه اش از انار نقاشي ميكشيد، رفتيم. ميگفتند از مريدهاي عنقا است و درويش است. وقتي درباره عنقا و نقش انار سؤال ميكرديم با يك حالت خاصي به ما ميفهماند كه به اين زودي و راحتي نميشود وارد معقولات شد. تصور نكنيد كه من با زندگي به سبك و سياق متظاهران به روشنفكري نا آشنا هستم، خير من از يک راه طي شده با شما حرف ميزنم. من هم سالهاي سال در يكي از دانشكده هاي هنري درس خوانده ام، به شبهاي شعر و گالري هاي نقاشي رفته ام. موسيقي کلاسيک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بيهوده درباره چيزهايي كه نمي دانستم گذرانده ام. من هم سالها با جلوه فروشي و تظاهر به دانايي بسيار زيسته ام. ريش پروفسوري و سبيل نيچه اي گذاشته ام و كتاب «انسان تك ساختي» هربرت ماركوز را -بي آنكه آن زمان خوانده باشم اش- طوري دست گرفته ام كه ديگران جلد آن را ببينند و پيش خودشان بگويند:«عجب فلاني چه كتاب هايي ميخواند، معلوم است كه خيلي ميفهمد.»... اما بعد خوشبختانه زندگي مرا به راهي كشانده است كه ناچارشده ام رودربايستي را نخست با خودم و سپس با ديگران كنار بگذارم و عميقاً بپذيرم كه«تظاهر به دانايي» هرگز جايگزين «دانايي» نميشود، و حتي از اين بالاتر دانايي نيز با «تحصيل فلسفه» حاصل نمي آيد. بايد در جست و جوي حقيقت بود و اين متاعي است كه هركس براستي طالبش باشد، آن را خواهد يافت، و در نزد خويش نيز خواهد يافت.
     و حالا از يك راه طي شده با شما حرف ميزنم. داراي فوق ليسانس معماري از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران هستم. اما كاري را كه اكنون انجام مي دهم نبايد با تحصيلاتم مربوط دانست. حقير هرچه آموخته ام از خارج دانشگاه است. بنده با يقين كامل ميگويم كه تخصص حقيقي درسايه تعهد اسلامي به دست ميآيد و لاغير. قبل از انقلاب بنده فيلم نمي ساخته ام اگر چه با سينما آشنايي داشتم. اشتغال اساسي حقير قبل از انقلاب در ادبيات بوده است. اگر چه چيزي – اعم از کتاب يا مقاله – به چاپ نرسانده ام. با شروع انقلاب حقير تمام نوشته هاي خويش را اعم از تراوشات فلسفي، داستانهاي كوتاه، اشعار و .... در چند گوني ريختم و سوزاندم و تصميم گرفتم كه ديگر چيزي كه «حديث نفس» باشد ننويسم و ديگر از خودم سخني به ميان نياوردم. هنر امروز متأسفانه حديث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي«رحمهالله عليه»  :
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
    
سعي كردم كه خودم را از ميان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر اين تصميم وفادار مانده ام. البته آنچه كه انسان مي نويسد هميشه تراوشات دروني خود او است- همه هنرها اينچنين اند كسي هم كه فيلم ميسازد اثر تراوشات دروني خود اوست- اما اگر انسان خود را در خدا فاني كند آنگاه اين خداست كه در آثار ما جلوه گر مي شود. حقير اين چنين ادعائي ندارم اما سعي ام بر اين بوده است.
     با شروع كار جهاد سازندگي در سال 58 به روستاها رفتيم كه براي خدا بيل بزنيم. بعدها ضرورتهاي موجود رفته رفته ما را به فيلمسازي براي جهاد سازندگي كشاند. در سال 59 به عنوان نمايندگان جهاد سازندگي به تلويزيون آمديم و در گروه جهاد سازندگي كه پيش از ما بوسيله كاركنان خود سازمان صدا وسيما تأسيس شده بود، مشغول به كار شديم. يكي از دوستان ما در آن زمان «حسين هاشمي» بود كه فوق ليسانس سينما داشت و همان روزها از كانادا آمده بود. او نيز به همراه ما به روستاها آمده بود تا بيل بزند. تقدير اين بود كه بيل را كنار بگذاريم و دوربين برداريم. بعدها «حسين هاشمي» با آغاز تجاوزات مرزي رژيم بعث به جبهه رفت و در روز اول جنگ در قصر شيرين اسير شد – به همراه يکي از برادران جهاد بنام «محمد رضا صراطي» – ما با چند تن از برادران ديگر، كار را تا امروز ادامه داديم. حقير هيچ كاري را مستقلاً انجام نداده ام كه بتوانم نام ببرم. در همه فيلمهايي كه در گروه جهاد سازندگي ساخته شده است سهم كوچكي نيز – اگر خدا قبول كند – به اين حقير ميرسد و اگر خدا قبول نكند كه هيچ.
به هر تقدير، من فعاليت تجاري نداشته ام. آرشيتكت هستم! از سال 58 و 59 تاكنون بيش از يكصد فيلم ساخته ام كه بعضي عناوين آنها را ذكر مي كنم: مجموعه«خان گزيده ها»، مجموعه «شش روز در تركمن صحرا»، «فتح خون»، مجموعه«حقيقت»، «گمگشتگان ديار فراموشي(بشاگرد)»، مجموعه «روايت فتح» - نزديك به هفتاد قسمت- و در چهارده قسمت اول از مجموعه «سراب» نيز مشاور هنري و سرپرست مونتاژ بوده ام. يك ترم نيز در دانشكده سينما تدريس كرده ام كه چون مفاد مورد نظر من براي تدريس با طرح درسهاي دانشگاه همخواني نداشت از ادامه تدريس در دانشگاه صرف نظر كردم. مجموعه مباحثي را كه براي تدريس فراهم كرده بودم با بسط و شرح و تفسير بيشتر در كتابي به نام «آينه جادو» - بالخصوص در مقاله اي با عنوان تأملاتي درباره سينما كه نخستين بار در فصلنامه سينمايي فارابي به چاپ رسيد – در انتشارات برگ به چاپ رسانده ام.

 خوب، ديگر چيزي براي گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده ايم و اگر باز جنگي پيش بيايد که پاي انقلاب اسلامي در ميان باشد، ما حاضريم. ميدانيد! زنده ترين روزهاي زندگي يک "مرد" آن روزهايي است که در مبارزه ميگذراند و زندگي در تقابل با مرگ است که خودش را نشان ميدهد."
 

گفتگويي با همسر شهيد سيد مرتضي آ ويني
 

خانم اميني! در ابتداي گفت وگو از خودتان بگوييد.
   مريم اميني هستم. متولد سال 1336. تحصيلاتم ليسانس رياضي و علوم کامپيوتر.

آشناييتان با آقامرتضي چگونه بود؟
  
قبل از ازدواج، آشنايي چند ساله با هم داشتيم. من ايشان را ميشناختم. از سن پانزده سالگي تا نوزده بيست سالگي که اين آشنايي به ازدواج رسيد.

خانواده ها با اين ازدواج موافق بودند؟
  
خانواده من مخالف بودند، ولي براي من مشخص بود که اين زندگي مشترک بايد شروع شود. صورت ديگري براي ادامه زندگي نميتوانستم تصور کنم.

چرا؟
  
به خاطر اين که از همان ابتدا مرتضي براي من حالت مراد بودن را داشت. رد و بدل کردن کتابهاي خوب؛ شرکت در سخنرانيها و کنسرتهاي موسيقي دانشکده هنرهاي زيبا که ايشان آن جا درس ميخواندند؛ در واقع ايشان راهنماي کاملي براي من بودند.

اين موقعيت، يعني مراد بودن، تا کدام مرحله از زندگي ادامه داشت؟
  
براي هميشه حفظ شد. اين رابطه، شيرازه اصلي زندگي ما بود. البته گاهي چهره اين موقعيت به خاطر تحولات فکري تغيير مي کرد. گرايشهاي ايشان بعد از انقلاب کاملا تغيير کرد. به تبع ايشان، اين تغيير در من هم اتفاق افتاد، ولي نسبت برقرار بين من و ايشان همواره ادامه پيدا کرد تا شهادتشان. تا بعد از آن بود که فرصتي پيدا کردم تا برگردم و به نسبت جديد نگاه کنم و ببينم درباره امروز چه ميشود گفت.

خانم اميني! براي شروع زندگي مشترکتان چه کرديد؟
  
خانه کوچکي در خيابان شريعتي، خيابان آمل اجاره کرديم. حدود يک سال آن جا مستاجر بوديم. اولين فرزندمان در همين خانه به دنيا آمد. چند سال بعد، چون توان پرداخت اجاره را نداشتيم، به منزل پدري آقامرتضي در خيابان مطهري نقل مکان کرديم. سال 1358 بود. سه سال هم در همين خانه مانديم. بعد يک آپارتمان هفتاد و پنج متري در قلهک خريديم و کلي هم قرض بالا آورديم. حالا صاحب سه فرزند شده بوديم. جايمان کوچک و تنگ بود. آقامرتضي ميخواست نزديک پدر و مادرشان باشند و به آنان کمک کنند. به همين خاطر آپارتمان را فروختيم و دوباره به خانه پدري آقامرتضي برگشتيم و طبقه اول اين خانه را که دو دانگ آن ميشد. خريديم و ساکن شديم که تا زمان شهادت آقامرتضي آن جا بوديم.

از احساس آقامرتضي بگوييد؛ وقتي بچه اولتان به دنيا آمد.
  
برخوردش خيلي روحاني بود. من نديدم، ولي مادرشان برايم گفتند مرتضي توي اتاق تو، سجده شکر به جاي آورد و پشت يک قرآن تاريخ تولد و نام بچه را يادداشت کرد. مرتضي خيلي به من و بچه ها علاقه مند بودند. به خصوص يکي دو سال آخر اين علاقه را خيلي ابراز ميکردند و به زبان مي آوردند. اينها همه نتيجه تفکراتي بود که داشتند. روششان تغيير ميکرد. هرچه به زمان شهادت نزديک ميشديم، بدون هيچ اغراقي احساس ميکردم داريم به سالهاي اول زندگي برميگرديم. منتهي در اين ابراز علاقه هاي آقامرتضي مرتبا يک حالت ذکر و شکري وجود داشت. بيان ايشان از لطفي که خدا دارد جدا نبود، ولي بچه هاي روايت فتح ميگفتند در لحظه هاي آخر هم ابراز علاقه ميکردند.

از احوال آقامرتضي در روزهاي انقلاب بگوييد.
  
يک خصوصيت واحدي است که دو مرحله زندگي آقامرتضي، يعني قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را به هم وصل ميکند. از وقتي من مرتضي را شناختم. دنبال حقيقت بود. تحولات کوچک و بزرگ سياسي، اجتماعي، حتي هنري و ادبي قبل از انقلاب، جست وجوي او را بي جواب مي گذاشت. خيلي هم سرش به سنگ خورد. خيلي چيزها را تجربه کرد. همين تجربه ها بود که وقتي با حضرت امام آشنا شد، ايشان را شناخت و به سرچشمه رسيد. چيزي که سالها به دنبالش بود، در وجود مبارک حضرت امام پيدا کرده بود. يک ذره هم کدورت در دلش نبود که بخواهد نفس خودش را با اين يافتن مقدس قاطي کند. وقتي شناخت، ديگر فاصلهاي نبود. به يک معنا به واقعيت رسيده بود. به همين خاطر و به خاطر اين واقعيت، هرچه را که نشاني از نفس داشت، سوزاند.

آقامرتضي اين واقعيت را چگونه بروز ميداد؟
  
تمام زندگيش وقف انقلاب شد. خودش هم ميگويد از طرف جهاد رفتيم بيل بزنيم، دوربين به دستمان دادند. فرقي نميکرد. باتمام وجود خودش را وقف انقلاب ميکرد و آنچه از او انتظار ميرفت انجام ميداد. زمان جنگ ايشان را خيلي کم در خانه ميديديم. هر چند شب يک بار. تمام دغدغه ذهنيش جنگ بود.

آشنايي آقامرتضي با سينما از کجا شروع شد؟
  
قبل از انقلاب، مرتب فيلمهاي جشنواره ها را ميديد و به مقوله سينما علاقه مند بود. وقتي وارد جهاد شد مستندهاي زيادي ساخت، از جمله يک سريال يازده قسمتي به نام "حقيقت" ساخت و مستندديگري به نام "شش روز در ترکمن صحرا" تهيه کرد که هر دو از مستندهاي خوب آن روزها بود.

درباره کارشان، در خانه چيزي ميگفتند؟
  
نه! اما درباره بعضي فيلمها اظهار نظر ميکردند و نقدهاي دقيقي داشتند.

بيشتر، حرفهايشان در جمع خانواده درباره چه بود؟
  
بيشتر، ما براي ايشان حرف ميزديم. از اتفاقهاي روز، حتي آمد و شد اقوام، و ايشان هم به اين حرفها دل ميدادند. چه به حرفهاي من، چه به حرفهاي بچه ها. يادم ميآيد وقتي سمينار سينماي پس از انقلاب برگزار شد و ايشان هم يکي از سخنرانها بودند، برخورد بدي در آن جلسه با ايشان شده بود. شما ميدانيد در سينماي ما مدعي زياد است، اما آدم باسواد کم داريم. آن شب وقتي به خانه آمدند هيچ نگفتند. بعدها من در نوشته هايشان در مجله سوره سينما داستان آن شب را خواندم و اخيرا هم نوارش را از روايت فتح گرفتم و فيلمش را ديدم. ايشان در مقابل چه جو عجيبي ايستاده بود و در يک فضاي مخالف، قدرتمندانه حرفهاي اصلي خودش را زده بود! حتي با سلامت نفس به همه اعتراضات بي پايه آنها که به نحو غير محترمانه اي مطرح ميشد گوش کرده بود. من وقتي فيلم را ديدم تازه متوجه شدم که چه قدر تحمل آن فضا مشکل بود و آقامرتضي وقتي به خانه آمده بود اصلا مشخص نبود که ساعتها در چنين فضايي حرف زده است. شما مي دانيد يکي از رنج هاي آقامرتضي بيسوادي حاکم بر سينما بود و از طرف ديگر مدعيان زيادي که بودند و هستند.
شايد به همين خاطر است که سينماي امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خود را با جامعه برقرار کند.
همين طور است. مرتضي تلاش ميکرد که سينما را به دامن ارزشها و فرهنگ اصيل اين سرزمين نزديک کند. اين کار ساده اي نبود. اگر امروز اين تحول فکري در سينما اتفاق نيفتد. در آينده هم ساده نخواهد بود؛ که شايد مشکلتر هم باشد.

يکي از مواردي که خيلي به آن معترفند، ادب آقامرتضي است.

   اين هم به مرور زمان، شکلهاي مختلفي پيدا کرد. همزمان با مسير انقلاب و اقتضاي روزگار، تغيير و تحول در زندگي ايشان در تمام زمينه ها پيش مي آمد. منحصر به نحوه برخورد با خانواده و يا اطرافيان نميشود. روششان تفاوت ميکرد. شايد يک موقعي حاضر نميشدند در سميناري مثل همين که گفتم شرکت کنند. با اين که خيلي دور از انتظار نبود که در برابر آن آدمها برخورد خيلي تندي داشته باشند. اگر اين اتفاق چند سال پيش از زماني که واقع شد، پيش مي آمد، روش ايشان غيراز اين بود اين را نمي شودگفت که پيش از اين ادبشان کمتر بوده است. مثل اين است که صورت ادبشان تغيير کرده است.

شما به قوام مذهبي آقامرتضي اشاره کرديد. چه زماني احساس کرديد که اين قوام در ضمير ايشان ته نشين شده و ثبات گرفته است؟
  
به نظر من، اين کشش مذهبي از ابتدا با ايشان عجين بود و همين امر بود که او را به جست وجو براي يافتن حق و حقيقت واميداشت. وقتي ايشان آن نقطه روشن و نوراني را ديدند، هيچوقت تزلزلي از ايشان نديدم. کاملا اين درک و دريافت را پيدا کرده بودند که وقتي حق را ببينند. آن را بشناسند. چون از اول نفْس خودشان در ميان نبود. وقتي شناختند، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پيدا شده است. موضوعي را تعريف ميکنم که به فهم اين مطلب کمک ميکند. چند سال از انقلاب گذشته بود که مرتضي سيگارش را ترک کرد. دليلي که براي اين کار ذکر کرد اين بود که آقا امام زمان در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. در اين صورت من چه طور ميتوانم در حضور ايشان سيگار بکشم؟ اينگونه بود که ديگر هرگز لب به سيگار نزد. در مورد هر آدم غيرسيگاري اين احتمال، هرچند ناچيز وجود دارد که يک روزي سيگار بکشد. ولي در مورد آقامرتضي اين امر کاملا غيرممکن بود. چون اراده اش از اراده حق ناشي ميشد. همان موقع بايد مي فهميدم که شهيد ميشود.

باز هم از آقامرتضي در خانه بگوييد.
  
به تدريج که به زمان شهادت ايشان نزديک ميشديم و روزهاي بعد از جنگ، ما بيشتر ايشان را ميديديم، با اين که تعداد مسئوليتهايي که داشت از حد تواناييهاي يک آدم خارج بود. ولي در خانه طوري بودند که ما کمبودي احساس نميکرديم. با آن که من هم کار در مخابرات را آغاز کرده بودم و ايشان هم واقعا گرفتاري کاري داشت و تربيت سه فرزندمان هم به عهدهمان بود، وقتي من ميگفتم فرصت ندارم. شما بچه را مثلا به دکتر ببريد. ميبردند. من هيچ وقت درگير مسائل بيرون از خانه، کوپن يا صف نبودم. جالب است بدانيد که اکثر مطالعاتشان را در اين دوران در همين صفها انجام دادند. تمام خريد خانه به عهده خودش بود و اصلا لب به گلايه باز نميکرد. خلق خوشي در خانه داشتند. از من خيلي خوش خلقتر بودند.

آقامرتضي آدم باسوادي بود. مطالعات ايشان از کجا شروع شد؟ چه چيزهايي را بيشتر ميخواند؟
  
تقريبا تمام آثار فلسفي و هنري پيش از انقلاب را خوانده بودند. نامهاي داستايوفسکي و نيچه از آن روزها يادم هست که زياد درباره اش حرف ميزدند. راجع به کامووداستايوفسکي در مقالهاي نوشته بود که آنان فلسفه را زيسته بودند؛ نه اين که فقط مطالعه کرده و يا درباه آن سخن گفته باشند. فکر ميکنم مرتضي هم دقيقاً اينطور بود. به خيلي هاي ديگر هم ميشد باسواد گفت، ولي مرتضي فضاي آن روزها و آثار فلسفي و رمانهايش را زندگي کرده بود، و چون با جان و دلش آن فضا را احساس کرده بود، وقتي جواب سوالاتش پيداشد، ديگر درنگي اتفاق نيفتاد و تزلزلي پيش نيامد.

نثر آقامرتضي خاص خودش بود. در اينباره هم بگوييد.
  
به عنوان يک خواننده، حس ميکنم نثر ايشان خيلي متفاوت است. مسائل سخت فلسفي را وقتي با نثر ايشان ميخوانم، منظور را متوجه ميشوم. در صورتي که همان مطلب با نثر يک فيلسوف برايم غيرقابل درک است. احساس ميکنم بايد خيلي چيزهاي ديگر را بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ايشان يک جور شيريني و حلاوتي دارد. خيلي تاکيد داشتند بر استفاده درست از کلمه ها. در بسياري از مقالاتشان، از يک لفظ متداول آغاز ميکنند و به معناي اصيل کلمه مورد نظرشان ميرسند. مخزن کلماتشان غني بود و به راحتي به آنها دسترسي داشتند. اين درباره دست داشتن ايشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به يک منبعي وصل بودند که جايگاه آن فراتر از هنرها بود؛ جايگاه حکمت، از آن جايگاه در مورد وجوه مختلف هنر، که در قالب رشته هاي مختلف هنري ظاهر ميشود، نوشته و حرف دارند.

آقامرتضي چه وقت هايي مينوشت؟
  
در همان آپارتمان هفتاد و پنج متري که در قلهک داشتيم، دو اتاق بود و پنج نفر آدم. نميدانم چه طور مينوشت. برايم عجيب بود. هيچ وقت فکر نميکرد بايد اتاق ديگري داشته باشد. خودش را طوري تربيت کرده که ميتوانست در همان شلوغي و سر و صدا و بيجايي. پشت ميز غذاخوري بنشيند و بنويسد. حتي ميز خاصي براي کار نداشت. شبها که از سر کار مي آمد. دوساعتي ميخوابيد و بعد بلند ميشد و به نماز شب و مناجات و نوشتن. همه با هم بود تا صبح. صبح هم يک ساعتي ميخوابيد و بعد به سر کار ميرفت.

از احوال خودتان و آقامرتضي در روزهاي نزديک شهادتشان بگوييد.
  
من هم ايشان را نميشناختم. اصلا اين تصور را نداشتم که وقتي براي فيلمبرداري به فکه ميروند، شهيد بشوند. من آثار شهادت را در ايشان کشف نميکردم. روزهاي آخر، وقتي به فکه رفتند و کار نيمه تمام ماند و برگشتند، گفتند "دو سه روز ديگر بايد برگردم فکه." در اين چند روز ايشان را خيلي اندوهگين ديدم. مرتب سوال ميکردم "چرا اينقدر گرفته و ناراحتي؟" ولي در ذهنم هيچ ارتباطي برقرار نميشد که اتفاقي افتاده که دوباره دارند برميگردند. ولي الان که به آن چند روز نگاه ميکنم، کاملا مطمئن ميشوم که ميدانستند. اخرين صحبتهاي ما در آن يکي دو روز آخر درباره قراري براي روزهاي بعد بود. من گفتم اين کار را بعد از آمدن شما هم ميشود انجام داد انشاءالله. اما ايشان يک دفعه سرشان را برگداندند و ديگر حرفي بين ما رد و بدل نشد. الان که به آن تصاوير نگاه ميکنم، ميبينم بدون ترديد از شهادت خودش اطلاع داشت. همان اواخر وقتي پيشنهادي به ايشان دادم، گفتند "فعلاً اين کار صلاح نيست. الان اينقدر براي من مشکل درست کرده اند که اگر آدمي پشت به کوه داشت، نميتوانست تحمل کند. من به جاي ديگري تکيه داده ام که سرپا ايستاده ام."

وقتي خبر شهادت آقامرتضي را به شما دادند...؟
  
حدود ظهر جمعه بيستم فروردين ماه، مرتضي در فکه رفت روي مين. صبح شنبه پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند "مرتضي زخمي شده است." تاريک و روشن صبح بود؛ روزهاي اول بهار که آرامش خاصي داشت. حالتي ميان خواب و بيداري بود؛ مثل همان وقت طبيعت. بچه ها را با آرامش بيدار کردم و به مدرسه فرستادم. مثل اين بود که اصلا چنين حرفي به گوشم نخورده که مرتضي زخمي شده است. بچه ها که رفتند، پدر و مادرم آرام آرام سرحرف را باز کردند و من باخبر شدم که ديگر مرتضي را ندارم. ولي نميدانم چه حالتي بود. فقط اين اتفاق را، در آن ساعت طبيعت، خيلي روحاني ميديدم. اين وضع هميشه برايم عجيب بود که چه طور است عکسها هميشه مي مانند و انگار زمان بر آنها نميگذرد. در آن لحظه ها اين توهم جاودانگي در عکس و تصوير برايم شکست. آن موقع يک دفعه حس کردم که اينها چه قدر واقعيت ندارند و مرتضي چه قدر "هست". جايي که در آن بودم انگار زير و رو شد. گويي در دنياي ديگري بودم. چيزهايي که در اطرافم بود و به طور عيني ميديدم محو و ناپيدا ميشد و انگار وجود خارجي نداشت. هيچ چيز نبود. ولي مرتضي بود. آن روز به دنبال تک تک بچه ها به مدرسه شان رفتم، چون خيلي زود پرچمها و پلاکاردها جلو خانه نصب شد. صداي قرآن هم مي آمد. نميخواستم قبل از اين که بچه ها باخبر بشوند. پايشان به خانه برسد. در راه با آنان حرف زدم. وجود مرتضي آنقدر برايم عيني و حقيقي بود که فکر ميکردم همه چيزهاي ديگر توهم است و اسير آن توهم است. به بچه ها گفتم "بابا هست، ولي ما او را نميبينيم." سنگيني اش هست ولي شکرش بيشتر است،خيلي سنگين بود،ولي انگار چشمم فورا روي يک چيز ديگر باز شد که خيلي زيبا بود، سيال بود. مثل همان خواب و بيداري و مثل همان وقت طبيعت، خود مرتضي خيلي کمک کرد تا با اين اتفاق برخورد درستي داشته باشم. تا الاآن هم وجود مرتضي را واقعيتر از وجود خودمان ميبينيم.

بچه ها چه مي گويند ؟ آيا آقا مر تضي را در خواب مي بينند ؟
   گاهي چيزهايي مي گويند .بخصوص پسرم آن هم مثل پدرش آدم توداري است . شايد عنوان بزرگمرد کوچک براي او عنوان مناسبي باشد . البته من هم خيلي پي گير نمي شوم ولي مي دانم ارتباط خودشان را داشته اند .

آثار منتشر نشده اي از آقا مرتضي در دست داريد ؟
  
بله تعدادي داستان کوتاه است که به نحوي به موضوع اسارت آدمي که در خودش گرفتار است مي پردازد . نوشته هايي هم بين شعر و نثر دارد . درگيري ذهني مرتضي در آن نوشته ها اسارت و گمگشتگي انسان است .اين موضوع را خيلي زيبا شاعرانه و عميق بيان کرده است .

از سفرهاي آقا مرتضي بگوييد .
  
به غير از دو سفر حج سفرهايي به پاکستان و باکو هم داشته اند .

قبل از انقلاب هم مسافرتي به خارج کشور داشت ؟
بله بعد از ازدواجمان براي ديدار برادر هاي ايشان که در امريکا بودند به آنجا رفتيم .

و بعد از شهادت ايشان...؟
بعد از شهادت ايشان نسبت جديدي بين ما برقرار شد. مرتضي خودش در يکي از مقاله هايي که بعد از رحلت حضرت امام نوشت، جمله اي دارد نزديک به اين مضمون "ايشان از دنيا رفتند و حالا بار تکليف بر شانه ما افتاده است". دقيقا من چنين سنگيني اي را احساس ميکنم. پيش از اين دستم را گرفته بود و مرا به بهشت ميبرد؛ نه به زور، ميل باطني هم بود. من سنگيني بار را خيلي احساس نميکردم. مثل يک تولد دوباره. خيلي خدا را شکر ميکنم. چه موهبتي بالاتر از اين براي انسان هست که هم فرصت زندگي عيني با انساني که قبله همه خواسته هايش است و هرچه از زندگي ميخواهد در او مي بيند داشته باشد، و هم فرصت تامل و تفکر در وجود اين انسان و زندگي را پيدا کند. مرتضي ميگويد "شهدا از دست نميروند. بلکه به دست ميآيند." براي همه اين فرصت نيست که اين به دست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نميدانم چه قدر در اين مسير هستم و آن را با اين بار سنگين طي ميکنم. يعني من مرتضي را بار ديگر به دست آورده ام و خيلي شاکر هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 7:54  توسط | 
حضرت امام خامنه ای مد ظله العالی

ازميلاد تا مدرسه

رهبر عاليقدر حضرت آيت الله سيد على خامنه اى فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حسينى خامنه اى، در روز 24 تيرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنيا گشود. ايشان دومين پسر خانواده هستند. زندگى سيد جواد خامنه اى مانند بيشتر روحانيون و مدرسّان علوم دينى، بسيار ساده بود. همسر و فرزندانش نيز معناى عميق قناعت و ساده زيستى را از او ياد گرفته بودند و با آن خو داشتند.

     رهبر بزرگوار در ضمن بيان نخستين خاطره هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده شان چنين مى گويند:

     «پدرم روحانى معروفى بود، امّا خيلى پارسا و گوشه گير... زندگى ما به سختى مى گذشت. من يادم هست شب هايى اتفاق مى افتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهيّه مى کرد و... آن شام هم نان و کشمش بود.»

     امّا خانه اى را که خانواده سيّد جواد در آن زندگى مى کردند، رهبر انقلاب چنين توصيف مى کنند:

     «منزل پدرى من که در آن متولد شده ام، تا چهارـ پنج سالگى من، يک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و يک زير زمين تاريک و خفه اى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مى رفتيم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر ارادتى داشتند، زمين کوچکى را کنار اين منزل خريده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اتاق شديم.»

     رهبرانقلاب از دوران کودکى در خانواده اى فقير امّا روحانى و روحانى پرور و پاک و صميمى، اينگونه پرورش يافت و از چهار سالگى به همراه برادر بزرگش سيد محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را ياد بگيرند. سپس، دو برادر را در مدرسه تازه تأسيس اسلامى «دارالتعّليم ديانتى» ثبت نام کردند و اين دو دوران تحصيل ابتدايى را در آن مدرسه گذراندند.

    

     در حوزه علميه

    

     ايشان از دوره دبيرستان، خواندن «جامع المقدمات» و صرف و نحو را آغاز کرده بود. سپس از مدرسه جديد وارد حوزه علميه شد و نزد پدر و ديگر اساتيد وقت ادبيات و مقدمات را خواند.

     درباره انگيزه ورود به حوزه علميه و انتخاب راه روحانيت مى گويند:

     «عامل و موجب اصلى در انتخاب اين راه نورانى روحانيت پدرم بودند و مادرم نيز علاقه مند و مشوّق بودند».

     ايشان کتب ادبى ار قبيل «جامع المقدمات»، «سيوطى»، «مغنى» را نزد مدرّسان مدرسه «سليمان خان» و «نوّاب» خواند و پدرش نيز بر درس فرزندانش نظارت مى کرد. کتاب «معالم» را نيز در همان دوره خواند. سپس «شرايع الاسلام» و «شرح لمعه» را در محضر پدرش و مقدارى را نزد مرحوم «آقا ميرزا مدرس يزدى» و رسائل و مکاسب را در حضور مرحوم حاج شيخ هاشم قزوينى و بقيه دروس سطح فقه و اصول را نزد پدرش خواند و دوره مقدمات و سطح را بطور کم سابقه و شگفت انگيزى در پنچ سال و نيم به اتمام رساند. پدرش مرحوم سيد جواد در تمام اين مراحل نقش مهّمى در پيشرفت اين فرزند برومند داشت. رهبر بزرگوار انقلاب، در زمينه منطق و فلسفه، کتاب منظومه سبزوار را ابتدا از «مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا تهرانى» و بعدها نزد مرحوم «شيخ رضا ايسى» خواندند.

    

     در حوزه علميه نجف اشرف

    

     آيت الله خامنه اى که از هيجده سالگى در مشهد درس خارج فقه و اصول را نزد مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى ميلانى شروع کرده بودند. در سال 1336 به قصد زيارت عتبات عاليات، عازم نجف اشرف شدند و با مشاهده و شرکت در درسهاى خارج مجتهدان بزرگ حوزه نجف از جمله مرحوم سيد محسن حکيم، سيد محمود شاهرودى، ميرزا باقر زنجانى، سيد يحيى يزدى، و ميرزا حسن بجنوردى، اوضاع درس و تدريس و تحقيق آن حوزه علميه را پسنديدند و ايشان را از قصد خود آگاه ساختند. ولى پدر موافقت نکرد. پس از مدّ تى ايشان به مشهد باز گشتند.

    

     در حوزه علميه قم

    

     آيت الله خامنه اى از سال 1337 تا 1343 در حوزه علميه قم به تحصيلات عالى در فقه و اصول و فلسفه، مشغول شدند و از محضر بزرگان چون مرحوم آيت الله العظمى بروجردى، امام خمينى، شيخ مرتضى حائرى يزدى وعلـّامه طباطبائى استفاده کردند. در سال 1343، از مکاتباتى که رهبر انقلاب با پدرشان داشتند، متوجّه شدند که يک چشم پدر به علت «آب مرواريد» نابينا شده است، بسيار غمگين شدند و بين ماندن در قم و ادامه تحصيل در حوزه عظيم آن و رفتن به مشهد و مواظبت از پدر در ترديد ماندند. آيت الله خامنه اى به اين نتيجـه رسيدند که به خاطر خدا از قــم به مشهد هجرت کنند واز پدرشان مواظبت نمايند. ايشان در اين مـورد مى گويند:

     «به مشهد رفتم و خداى متعال توفيقات زيادى به ما داد. به هر حال به دنبال کار و وظيفه خود رفتم. اگر بنده در زندگى توفيقى داشتم، اعتقادم اين است که ناشى از همان بّرى «نيکى» است که به پدر، بلکه به پدر و مادر انجام داده ام». آيت الله خامنه اى بر سر اين دو راهى، راه درست را انتخاب کردند. بعضى از اساتيد و آشنايان افسوس مى خوردند که چرا ايشان به اين زودى حوزه علميه قم را ترک کردند، اگر مى ماندند در آينده چنين و چنان مى شدند!... امّا آينده نشان داد که انتخاب ايشان درست بوده و دست تقدير الهى براى ايشان سر نوشتى ديگر و بهتر و والاتر از محاسبات آنان، رقم زده بود. آيا کسى تصّور مى کرد که در آن روز جوان عالم پراستعداد 25 ساله، که براى رضاى خداوند و خدمت به پدر و مادرش از قم به مشهد مى رفت، 25 سال بعد، به مقام والاى ولايت امر مسلمين خواهد رسيد؟! ايشان در مشهد از ادامه درس دست برنداشتند و جز ايام تعطيل يا مبازره و زندان و مسافرت، به طور رسمى تحصيلات فقهى و اصول خود را تا سال 1347 در محضر اساتيد بزرگ حوزه مشهد بويژه آيت الله ميلانى ادامه دادند. همچنين ازسال 1343 که در مشهد ماندگار شدند در کنار تحصيل و مراقبت از پدر پير و بيمار، به تدريس کتب فقه و اصول و معارف دينى به طلـّاب جوان و دانشجويان نيز مى پرداختند.

    

     مبارزات سياسى

    

     آيت الله خامنه اى به گفته خويش «از شاگردان فقهى، اصولى، سياسى و انقلابى امام خمينى (ره) هستند» امـّا نخستين جرقـّه هاى سياسى و مبارزاتى و دشمنى با طاغوت را مجاهد بزرگ و شهيد راه اسلام شهيد «سيد مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ايشان زده است، هنگاميکه نوّاب صفوى با عدّه اى از فدائيان اسلام در سال 31 به مشهد رفته در مدرسه سليمان خان، سخنرانى پر هيجان و بيدار کننده اى در موضوع احياى اسلام و حاکميت احکام الهى، و فريب و نيرنگ شاه و انگليسى و دروغگويى آنان به ملـّت ايران، ايراد کردند. آيت الله خامنه اى آن روز از طـّلاب جوان مدرسه سليمان خان بودند، به شدّت تحت تأثير سخنان آتشين نوّاب واقع شدند. ايشان مى گويند: «همان وقت جرقه هاى انگيزش انقلاب اسلامى به وسيله نوّاب صفوى در من به وجود آمده و هيچ شکى ندارم که اولين آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد».

    

     همراه با نهضت امام خمينى (قدس سره)

    

     آيت الله خامنه اى از سال 1341 که در قم حضورداشتند و حرکت انقلابى واعتراض آميز امام خمينى عليه سياستهاى ضد اسلامى و آمريکا پسند محمد رضا شاه پهلوى، آغاز شد، وارد ميدان مبارزات سياسى شدند و شانزده سال تمام با وجود فراز و نشيب هاى فراوان و شکنجه ها و تعبيدها و زندان ها مبارزه کردند و در اين مسير ازهيچ خطرى نترسيدند. نخستين بار در محرّم سال 1383 از سوى امام خمينى (قدس سره) مأموريت يافتند که پيام ايشان را به آيت الله ميلانى و علماى خراسان در خصوص چگونگى برنامه هاى تبليغاتى روحانيون در ماه محرّم و افشاگرى عليه سياست هاى آمريکايى شاه و اوضاع ايران و حوادث قم، برسانند. ايشان اين مأموريت را انجام دادند و خود نيز براى تبليغ، عازم شهر بيرجند شدند و در راستاى پيام امام خمينى، به تبليغ و افشاگرى عليه رژيم پهلوى و آمريکا پرداختند. بدين خاطر در 9 محرّم «12 خرداد 1342» دستگير و يک شب بازداشت شدند و فرداى آن به شرط اينکه منبر نروند و تحت نظر باشند آزاد شدند. با پيش آمدن حادثه خونين 15خرداد، باز هم ايشان را از بيرجند به مشهد آورده، تحويل بازداشتگاه نظامى دادند و ده روز در آنجا با سخت ترين شرايط و شکنجه و آزارها زندانى شدند.

    

     دوّمين بازداشت

    

     در بهمن 1342 - رمضان 1383- آيت الله خامنه اى با عدّه اى از دوستانشان براساس برنامه حساب شده اى به مقصد کرمان حرکت کردند. پس از دو ـ سه روز توقف در کرمان و سخنرانى و منبر و ديدار با علما و طلـّاب آن شهر، عازم زاهدان شدند. سخنرانى ها و افشاگرى هاى پرشور ايشان بويژه درايـّام ششم بهمن ـ سالگرد انتخابات و رفراندوم قلـّابى شاه ـ مورد استقبال مردم قرار گرفت. در روزپانزدهم رمضان که مصادف با ميلاد امام حسن (ع) بود، صراحت و شجاعت و شور انقلابى ايشان در افشاگرى سياستهاى شيطانى و آمريکايى رژيم پهلوى، به اوج رسيد و ساواک شبانه ايشان را دستگير و با هواپيما روانه تهران کرد. رهبر بزرگوار، حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شدند و انواع اهانت ها و شکنجه ها را تحمّل کردند.

    

     سوّمين و چهارمين بازداشت

    

     کلاسهاى تفسير و حديث و انديشه اسلامى ايشان در مشهد و تهران با استقبال کم نظير جوانان پرشور و انقلابى مواجه شد. همين فعاليت ها سبب عصبانيت ساواک شد و ايشان را مورد تعقيب قرار دادند. بدين خاطر در سال 1345 در تهران مخفيانه زندگى مى کردند و يک سال بعد ـ 1346ـ دستگير و محبوس شدند. همين فعاليّت هاى علمى و برگزارى جلسات و تدريس و روشنگرى عالمانه و مصلحانه بود که موجب شد آن بزرگوار بار ديگر توسط ساواک جهنّمى پهلوى در سال 1349 نيز دستگير و زندانى گردند.

    

     پنجمين بازداشت

    

     حضرت آيت الله خامنه اى «مد ظله» درباره پنجمين بازداشت خويش توسط ساواک مى نويسد:

     «از سال 48 زمينه حرکت مسلحانه در ايران محسوس بود. حساسيّت و شدّت عمل دستگاههاى جارى رژيم پيشين نيز نسبت به من، که به قرائن دريافته بودند چنين جريانى نمى تواند با افرادى از قبيل من در ارتباط نباشد، افزايش يافت. سال 50 مجدّداً و براى پنجمين بار به زندان افتادم. برخوردهاى خشونت آميز ساواک در زندان آشکارا نشان مى داد که دستگاه از پيوستن جريان هاى مبارزه مسلـّحانه به کانون هاى تفـّکر اسلامى به شدّت بيمناک است و نمى تواند بپذيرد که فعاليّـت هاى فکرى و تبليغاتى من در مشهد و تهران از آن جريان ها بيگانه و به کنار است. پس از آزادى، دايره درسهاى عمومى تفسير و کلاسهاى مخفى ايدئولوژى و... گسترش بيشترى پيدا کرد».

    

     بازداشت ششم

    

     در بين سالهاى 1350ـ1353 درسهاى تفسير و ايدئولوژى آيت الله خامنه اى در سه مسجد «کرامت» ، «امام حسن» و «ميرزا جعفر» مشهد مقدس تشکيل مىشد و هزاران نفر ازمردم مشتاق بويژه جوانان آگاه و روشنفکر و طلـّاب انقلابى و معتقد را به اين سه مرکز مى کشاند و با تفکّرات اصيل اسلامى آشنا مى ساخت. درس نهج البلاغـه ايشان از شور و حال ديگـرى برخوردار بود و در جزوه هاى پلى کپى شده تحت عنوان: «پرتوى از نهج البلاغه» تکثير و دست به دست مى گشت. طلـّاب جوان و انقلابى که درس حقيقت و مبارزه را از محضر ايشان مى آموختند، با عزيمت به شهرهاى دور و نزديکِ ايران، افکار مردم را با آن حقايق نورانى آشنا و زمينه را براى انقلاب بزرگ اسلامى آماده مى ساختند. اين فعاليـّت ها موجب شد که در دى ماه 1353 ساواک بى رحمانه به خانه آيت الله خامنه اى در مشهد هجوم برده، ايشان را دستگير و بسيارى از يادداشت ها و نوشته هايشان را ضبط کنند. اين ششمين و سخت ترين بازداشت ايشان بود و تا پاييز 1354 در زندان کميته مشترک شهربانى زندان بودند. در اين مدت در سلولى با سخت ترين شرايط نگه داشته شدند. سختى هايى که ايشان در اين بازداشت تحمّل کردند، به تعبير خودشان «فقط براى آنان

     که آن شرايط را ديده اند، قابل فهم است». پس از آزادى از زندان، به مشهد مقدس برگشتند و باز هم همان برنامه و تلاش هاى علمى و تحقيقى و انقلابى ادامه داشت. البته ديگر امکان تشکيل کلاسهاى سابق را به ايشان ندادند.

    

     در تبعيد

    

     رژيم جنايتکار پهلوى در اواخر سال 1356، آيت الله خامنه اى را دستگير و براى مدّت سه سال به ايرانشهر تبعيد کرد. در اواسط سال 1357 با اوجگيرى مبارزات عموم مردم مسلمان و انقلابى ايران، ايشان از تبعيدگاه آزاد شده به مشهد مقدس بازگشتند و در صفوف مقدم مبارزات مردمى عليه رژيم سفـّاک پهلوى قرار گرفتند و پس از پانزده سال مبارزه مردانه و مجاهدت و مقاومت در راه خدا و تحمّل آن همه سختى و تلخى، ثمره شيرين قيام و مقاومت و مبارزه؛ يعنى پيروزى انقلاب کبير اسلامى ايران و سقوط خفـّت بار حکومتِ سراسر ننگ و ظالمانه پهلوى، و برقرارى حاکميت اسلام در اين سرزمين را ديدند.

    

     در آستانه پيروزى

    

     درآستانه پيروزى انقلاب اسلامى، پيش از بازگشت امام خمينى از پاريس به تهران، «شوراى انقلاب اسلامى» با شرکت افراد و شخصيت هاى مبارزى همچون شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، هاشمى رفسنجانى و... از سوى امام خمينى در ايران تشکيل گرديد، آيت الله خامنه اى نيز به فرمان امام بزرگوار به عضويت اين شورا درآمد. پيام امام توسط شهيد مطهرى «ره» به ايشان ابلاغ گرديد و با دريافت پيام رهبر کبير انقلاب، از مشهد به تهران آمدند.

    

     پس از پيروزى

    

     آيت الله خامنه اى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همچنان پرشور و پرتلاش به فعاليّت هاى ارزشمند اسلامى و در جهت نزديکتر شدن به اهداف انقلاب اسلامى پرداختند که همه در نوع خود و در زمان خود بى نظير و بسيار مهّم بودند که در اين مختصر فقط به ذکر رؤوس آنها مى پردازيم:

     ٭ پايه گذارى «حزب جمهورى اسلامى» با همکارى و همفکرى علماى مبارز و هم رزم خود: شهيد بهشتى، شهيد باهنر، هاشمى رفسنجانى و... دراسفند 1357.

     ٭ معاونت وزارت دفاع در سال 1358.

     ٭ سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1358.

     ٭ امام جمعه تهران، 1358.

     ٭ نماينده امام خميني«قدّس سرّه» در شوراى عالى دفاع ، 1359.

     ٭ نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى، 1358.

     ٭ حضور فعّال و مخلصانه در لباس رزم در جبهه هاى دفاع مقدس، در سال 1359 با شروع جنگ تحميلى عراق عليه ايران و تجاوز ارتش متجاوز صّدام به مرزهاى ايران؛ با تجهيزات و تحريکات قدرت هاى شيطانى و بزرگ ازجمله آمريکا و شوروى سابق.

     ٭ ترور نافرجام ايشان توسط منافقين در ششم تيرماه 1360 در مسجد ابوذر تهران.

     ٭ رياست جمهورى؛ به دنبال شهادت محمد على رجايى دومّين رئيس جمهور ايران، آيت الله خامنه اى در مهر ماه 1360 با کسب بيش از شانزده ميليون رأى مردمى و حکم تنفيذ امام خمينى (قدس سره) به مقام رياست جمهورى ايران اسلامى برگزيده شدند. همچنين از سال 1364 تا 1368 براى دوّمين بار به اين مقام و مسؤوليت انتخاب شدند.

     ٭ رياست شوراى انقلاب فرهنگ، 1360.

     ٭ رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام، 1366.

     ٭ رياست شوراى بازنگرى قانون اساسى، 1368.

     ٭ رهبرى و ولايت امّت، که از سال 1368، روز چهاردهم خرداد پس از رحلت رهبر کبيرانقلاب امام خمينى (قدس سره) توسط مجلس خبرگان رهبرى به اين مقام والا و مسؤوليت عظيم انتخاب شدند، و چه انتخاب مبارک و درستى بود که پس از رحلت امام راحل، با شايستگى تمام توانستند امّت مسلمان ايران، بلکه مسلمانان جهان را رهبرى نمايند.

    

    

    

    

     در پايان اين مختصر، شايسته است به برخى آثار قلمى رهبر بزرگوار انقلاب هم نگاهى داشته باشيم:

    

     ٭ تأليف و تحقيق:

    

     1ـ طرح کلى انديشه اسلامى در قرآن.

     2ـ از ژرفاى نماز

     3ـ گفتارى در باب صبر

     4ـ چهار کتاب اصلى علم رجال

     5 ـ ولايت

     6ـ گزارش از سابقه تاريخى و اوضاع کنونى حوزه علميه مشهد.

     7ـ زندگينامه ائمه تشيع (چاپ نشده)

     8 ـ پيشواى صادق

     9ـ وحدت و تحزّب

     10ـ هنر از ديدگاه آيت الله خامنه اى

     11ـ درست فهميدن دين

     12- عنصر مبارزه در زندگى ائمه «عليهم السلام»

     13- روح توحيد، نفى عبوديت غير خدا

     14- ضرورت بازگشت به قرآن

     15- سيره امام سجاد «عليه السلام»

     16- امام رضا «عليه السلام» و ولايتعهدى 17- تهاجم فرهنگى (تدوين شده از سخنان و پيامهاى معظم له) 18ـ حديث ولايت (مجموعه پيامها و سخنان ايشان که تا کنون 9 جلد آن چاپ شده است.) و... ٭ ترجمه: 1ـ صلح امام حسن (ع) ، تأليف راضى آل ياسين. 2ـ آينده در قلمرو اسلام ، تأليف سيد قطب. 3ـ مسلمانان در نهضت آزادى هندوستان، تأليف عبدالمنعم نمرى نصرى. 4ـ ادعانامه عليه تمدّن غرب، تأليف سيد قطب. و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 7:27  توسط | 

بسیجی هنرمند شهید سید مرتضی آوینی از اندیشمندان و هنرمندان دینی است . او نویسنده ای توانا بود که به هنر متعهد می اندیشید، نظام غرب را به صورت ریشه ای نقد و بررسی می کرد و از منتقدان جدی روشنفکری در ایران بود . این شهید بزرگوار ، فعالیت تلویزیونی خود را از سال 58 در جهاد سازندگی آغاز کرد . بعدها در طول جنگ تحمیلی مجموعه «روایت فتح» را که خلقتی زیبا از هنر بیاد ماندنی رزمندگان اسلام بود ، به یادگار گذاشت. شهید آوینی از سال 1367 سر دبیر مجله «سوره» بود. کتابهای آیینه جادو ، آغازی بر یک پایان ، فتح خون و مقالات متعدد از آثار قلمی اوست . وی سر انجام در مسیر شهادت ، در حالیکه برای ساخت مجموعه جدیدی از روایت فتح به یکی از مناطق جنگی رفته بود ، در حین بررسی منطقه به همراه یکی از همراهانش ( شهید محمد سعید یزدان پرست ) با مین برخورد کرده به شهادت رسید .

آیت الله خامنه ای ، مقام معظم رهبری از ایشان با عنوان «سید شهیدان اهل قلم» تجلیل کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 7:25  توسط | 
 

سید احمد خمینی در سال 1324 شمسی در شهر قم به دنیا آمد . پس از پایان دوره ابتدایی و دبیرستان به تحصیل علوم دینی پرداخت . در سال 1345 مخفیانه برای دیدار پدر عازم نجف اشرف شد. چندی بعد به وطن بازگشت و با ایجاد ارتباط میان عناصر انقلاب در ایران وامام در نجف ، در روند انقلاب نقش شایسته ای داشت .در سال 1356 ناگزیر مخفیانه به عراق رفت . پس از درگذشت برادرش شهید مصطفی خمینی ، مسئولیت اصلی ارتباط امام با یاران انقلاب را به عهده داشت واین وظیفه را تا پیروزی انقلاب و پس از استقرار نظام اسلامی به نحو قابلی انجام می رساند . ایشان از طرف امام در جلسات مهم مسئولان نظام شرکت می کرد و هماهنگی لازم را با حضرت امام خمینی رحمه الله علیه برقرار می نمود . پس از رحلت امام ، موسسه تنظیم و نشر آثار امام رحمه الله علیه را سرپرستی می نمود . سرانجام در 27 اسفند سال 1373 در اثر سکته قلبی فوت نمود .

              

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 7:23  توسط | 
اسلحه استعمار حجاب را نشانه گرفته استمعمولاً آدمى در انجام امور روزمره و بديهى كه منطبق با نيازهاى غريزى و حفظ بقاست . از خود چرايى و چگونگى آن را نمى پرسد . مسلماً انديشمندان و اهل تفكر كه در تمام امور غور مى كنند و به خود جسارت پرسش از بديهيات نيز مى دهند ، از اين امر مستثنى هستند . اما انجام چه امورى است كه پرسش عامه مردم را بر مى انگيزاند . وقتى كمه آدمى با امرى غير عادى رو به رو مى شود ، غريزه پرسش بيدار مى شود . مثلاً كارمندى كه هر روز صبح رأس ساعتى معين بر سر كار حاضر مى شده ، اگر روزى به او بگويند كه به وجود وى در اداره نيازى ندارند ، فوراً مى پرسد ، چرا‌؟‌بنابراين مواجهه با امرى غير عادى ، آدمى را به پرسش وا مى دارد و معمولاً آنچه بر اثر عرف و عادت و سنت صورت مى گيرد . امرى عادى و بى نياز از پرسش است .

     اما از جمله اقشارى كه كمتر تن به عادت مى دهد و از همه چيز مى پرسد ، قشر جوان است . نسل جوان با پرسش از آنچه كه تاكنون به عنوان وحى منزل پذيرفته شده ، عصيان مى كند و به يك باره از خود مى پرسد ، چرا آدامس جويدن بر سر كلاس درس ، دراز كشيدن در ميان جمع ، بزرگترها را با ضمير تو مورد خطاب قرار دادن ، دروغ گفتن ، غيبت كردنم و هر آنچه كه در عرف جامعه به عنوان امرى ناپسند جا افتاده است ، زشت و قبيح است . با نگاه شك و ترديد به عرف و عادت نگريستن و از نو پرسيدن ، خصيصه بارز هر نسل جوانى است .

     در كنار مفاهيمى كه با عرف و سنت سرو كار دارند ، پرسش از مفاهيم دينى نيز قدمتى به قدر تاريخ خود مذهب دارد . مثلاً حضرت على (ع) مؤمنين را به سه گروه تقسيم مى كند ، بازاريان ، بزدلان و آزادگان . كسانى كه با خدا چون بازرگانان معامله مى كنند و به دنبال چشمداشتى به غنايم و نعمتهاى بهشت ، اصول و فروع دين را رعايت مى كنند ، همچون بازاريان به پرسش پروردگار مى پردازند و كسانى كه از روى ترس و بزدلى به دين خدا روى و از ترس عذاب جهنم و خسران ديدن در آخرت ، راه شريعت خدا مى پويند و دسته سوم آزادگانى هستند كه از روى عشق به خداوند ، به دين خدا گردن مى نهند :

     لفظ جبرم عشق را بى صبر كرد

     هر كه عاشق نيست نفى جبر كرد

     در اين مرحله فرد از هيچ نمى پرسد و به هر چه كه در كتاب وحى آمده سر مى سپرد و تن در مى دهد . در اين مرتبه والاى ديندارى . عشق ، تمام معارف دينى را توجيه مى كند و پرسش ، محلى ار اعراب ندارد . بسيار اندكند ، كسانى كه به اين درجه از ديندارى و معرفت الهى رسيده باشند . بنابراين پرسش از مفاهيم دينى از اثبات وجود خدا گرفته تا اصول و فروع دين همواره محل بحث داشته است . از جمله اين مباحث ، بحث حجاب و وجوب صريح آن دردين اسلام است . حجاب يا پوشش ، خاص مذهب اسلام نيست . تاريخ حجاب كه خود مقاله اى جداست ، در خور مقاله اى طولانى است كه در جاى خود بدان مى پردازيم .

     علما در پاسخ به پرسش از فلسفه حجاب از جنبه هاى گوناگون بدان پرداخته اند . برخى از آنان به نص صريح قرآن تمسك جسته و دليلى بر توضيح فلسفه حجاب براى ديگران نمى ببينند . يعنى مى گويند قرآن بر واجب بودن حجاب صحه گذاشته و بحث نيز ندارد . برخى ديگر در قالب سنت به حجاب مى نگرند و پوشش را جزيى از سنت ايرانى برشمرده و بر وجوبش صحه مى گذارند . اما روح جست و جوگر و پرسشگر نسل جوان از فلسفه حقيقى حجاب مى پرسد و از آنجايى كه خداوند انجام هيچ كارى را بدون حكمت و مصلحتى بر بندگانش واجب نساخته است . بنابراين امر حجاب هم نمى تواند بى علت باشد . در اين ميان متفكران دينى از جنبه هاى مختلف به امر حجاب پرداخته اند برخى آن را يك ايدئولوژى ، برخى ديگر حجاب را حافظ امنيت و نظم اجتماعى و همچنين كسانى نيز حجاب را لازمه عفت و پاكدامنى دانسته اند .

     دكتر على شريعتى از جمله متفكران دينى است كه با نگاه جامعه شناسان به مباحث دينى مى نگرد و از ديدگاه جامعه شناختى به تحليل مسايل دينى مى پردازد . دكتر شريعتى كه در بيدارى نسل انقلاب و آگاهى جوانان اين مرز و بوم نقش ارزنده اى داشته است . حجاب را سمبل ايدئولوژى اسلام مى داند .

    

     شريعتى مى گويد فرد يا از روى سنت به حجاب تن در مى دهد واين انتخابى نا آگاهانه است و متزلزل و يا از روز آگاهى و اعتقاد پوشش يا حجاب را بر مى گزيند ، كه پايا و ماندگار است .

     .... اين دخترى كه الان مى خواهد پوشش را انتخاب كند ، انگيزه اش چيست / او دو نوع انگيزه دارد ، يك انگيزه اين است كه مادرم همينطور بوده . عمه ام همينطور است ،خاله ام همينطور است ، اما انگيزه ديگر آنست كه اين حجاب نشانه اين است كه من يك طرز تفكر اعتقادى مذهب خاص دارم ، لذا شريعتى مخالف با شكل سنتى حجاب است و بر حجاب سنتى ارزشى را مترتب نمى داند . چرا كه اين حجاب را به راحتى زايل و برداشتنى مى بيند .

     ".... همين آدم به ميزانى كه درس مى خواند . قدرى شعورش بالا ميرود و مسافرتى مى رود ، مى بيند كه زنان ديگر كه حجاب ندارند و هيچ كارشان نشده ، در نتيجه او كه چادرش كمى آن طرف برود ، آن را بر مى دارد و دور مى اندازد . اما در همين جا شريعتى به دفاع از حجاب آگاهانه با پشتوانه ايدئولوژيك مى پردازد .

     .... اما يك حجاب مال نسل آگاهى است كه به پوشش اسلامى بر مى گردد . اين نسلى است كه با اين پوشش اسلامى مى خواهد به استعمار غربى و به فرهنگ اروپايى بگويد 50 سال كلك زدى ، كار كردى ، نقشه كشيدى كه مرا فرنگى ماب كنى ، من با اين لباسم به تو مى گويم نه و به تمام 50 سال كارت فاتحه مى خوانم . مرا نمى توانى عوض كنى ! .... اين كسى كه آگاهانه پوشش را انتخاب مى كند ، مظهر چيست ؟ مظهر يك فرهنگ خاص . يك مكتب خاص ، يك حزب فكرى خاص ، يك جناح خاص و يك جبهه خاص است .اين قيمت دارد ،ارزش دارد . اين آدم ، همين طور كه الان هم ديده مى شود ، در برابر آن دخترى كه اساساً به اين مسأله نمى رسد يا ارزشى برايش قائل نيست ، نه تنها احساس حقارت نمى كند ، بلكه احساس برترى مى كند .

     شريعتى حجاب را نه تنها سمبل مكتب اسلام مى داند ، بلكه ارزشهاى ضد استعمارى آن را نيز از دور نمى دارد :

     ... خانم گاندى ، با آن سارى هاى سه هزار سال ، چهار هزار سال پيش كه مى پوشد و با همه رهبران بزرگ دنيا ملاقات دارد و وارد سازمان ملل كه مى شود پانصد نماينده بلند مى شوند و نيم ساعت برايش دست مى زنند ، هرگز احساس حقارت نمى كند . چرا احساس حقارت نمى كند ؟ به خاطر اينكه آن لباس به معناى آن سارى سنتى موروثى كه بى بى جانش مى پوشيد ، است ! با آن سارى مى خواهد بگويد كه ، من تمدن غرب ، فرهنگ دختر شايسته ، زن روز ، بوردا ... همه را خوانده ام . همه اينهايى را كه به ما تحميل مى كنيد خوانده ام ، من اين لباس را مى خواهم ، با اين لباس به فرانسه ، آلمان غربى ،نيويورك ، ديوان لاهه و سازمان ملل كه مى آيم ، مى خواهم به تمام غرب بگويم : شما دو قرن آمديد تلاش كرديد . جان كنديد كه ما را مثل خودتان كنيد ! من به عنوان مظهر زن امروز هند ، با لباس خودم آمده ام تا به شما بگويم كه همه تلاشهايتان بيهوده بوده و من خودم هستم .

     حجاب به عنوان نمادى ايدئولوژيك ، با خصيصه اى ضد استعمارى و آگاهى بخش در نزد شريعتى تعريف مى شود . تعريفى كه يك روشنفكر و جامعه شناس مسلمان از اين پديده دينى و تاريخى ارائه مى كند .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 7:21  توسط | 
قرارداد معروف 1919 (که ایران را رسمآ تحت الحمایه انگلستان می کرد) توسط وثوق الدوله ( نخست وزیر احمد شاه ) بسته شد . پس از انعقاد این قرارداد عکس العمل های شدیدی توسط جناح های مختلف آغاز شد . قیام مردم تبریز به رهبری خیابانی از مهمترین قیام های مردم در این زمان است . خیابانی با مسلح کردن عده ای از مردم ، رسمآ علیه دولت بپا خواست . قیام آذربایجان شهرهای دیگر هم تکان داد و وثوق الدوله ناچار به استعفا شد . قیام خیابانی 6 ماه طول کشید و در این مدت کنترل تمام ادارجات شهر به دست مردم افتاد . دولت با اعزام «مخبرالسلطنه» به تبریز با هماهنگی روسها نقشه حمله به آزادیخواهان را کشید و شبانه با هجوم به مرکز نیروهای شیخ محمد خیابانی عده زیادی را کشتند و سپس با حمله به خانه اش او را به طرز فجیعی به شهادت رساندند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 0:47  توسط |